اثبات عشق

زندگی ، وزن نگاهی است
 که در خاطره ها می ماند
شايد اين حسرت بيهوده
 كه بر دل داري 
شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1391ساعت 18:4 توسط اثبات عشق| |

سلام بر دوستان آشنا و نا آشنا

من به مدت یک تا دو روز رفتم دیار گل بهارم و برا یاد آوری خاطرات سری به دانشگاه و شهر محل تحصیل زدم و اندک کارهایی که داشتمو انجام دادم. اما چه بگویم از گل بهارکه روز اول هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد و من کلی نگرانش شدم که مبادا اتفاقی افتاده اما دوست گل بهار پیداش نشد و منم روم نشد به خونشون زنگ بزنم. خلاصه کنم دوست گل بهار شب اون موقع که من خواب بودم به سراغ گوشیش رفته بودو زنگ و اس ام اس منو دیده بود. فردا صبح با هم صحبت کردیم و متاسفانه دوست گل بهار مهمان داشتند و نتیجه این شد که من فقط گل بهارو یکی دو ساعت دیدم، کلی دلم براش تنگ شده بود اما دیدارمون خیلی کوتاه شد انشالله دفعه بعد کلی با هم گپ بزنیم. فعلاً خواستگارارو فرستادم رفت و میخوام بچسبم به درس خوندنو دوستیم

تا بعد

بدررررررررررررررررود

نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1391ساعت 12:28 توسط اثبات عشق| |


روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
جرج برناردشاو

نوشته شده در جمعه 19 آبان1391ساعت 21:36 توسط اثبات عشق| |

سلام به دوستان آشنا و نا‌آشنا

اصرار دوست با داشتن عكس من و گلي كه به روسري زده بود و تنهايي خواهرم برا انجام كارش باعث شد يه سر به وبلاگ خودمو گل بهار بزنمو بازم دلم هواي نوشتن بكنه !!!

اين روزا زياد از خودم فعاليت نشون ميدمو واقعاً ذهنم درگيره! از يه طرف كار درمانگاهو مريض ديدن . از يه طرف روستا رفتنو از يه طرف خواستگارا كه همين جور قطار شدن پشت در خونه خلاصه اينكه حسابي ذهنم مشغوله

جاتون خالي عصري با گل بهار يه گپ طولاني زديمو از همه چيزو همه كس گفتيم حسابي دلم براش تنگ شده بود اما حالا احساس بهتري دارم

اين روزا زياد شيريني ميدم اونم به بهانه فارغ التحصيلي و سر كار رفتنو حقوق گرفتنو اين چيزا اما بيش از هر چيز ديگه بايد خودمو آماده كنم برا مراسمات و .... به خاطر همينم آخر هفته پيش رفتم حسابي خريد

اگه بخوام حرف بزنم ميشه قد يه دنيا از حرفاي خوبو بد اما...........

بدرووووود تا بعد

نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1391ساعت 22:14 توسط اثبات عشق| |

نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1391ساعت 13:0 توسط اثبات عشق| |

سلام بر دوستان آشنا و نا آشنا!

آقا اینقدر حرف برا گفتن دارم!!!! اما حوصلم نمشه حرف بزنم! اگه من امسال قبول شم به یه روانپزشکی هم راضیما! اینو گفته باشم!

بزار یکم سرم خلونت بشه میام حسابی باهاتون گپ میزنم! نمیدونین چه روزای پر استرسی رو میگذرونم!

برام دعا کنین خصوصاً تو گل بهارم. باش؟؟

تا بعد بدررررررررود

نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1391ساعت 12:50 توسط اثبات عشق| |

نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1391ساعت 4:16 توسط اثبات عشق| |

نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1391ساعت 4:14 توسط اثبات عشق| |

سلام بر دوستان آشنا و نا آشنا

یه مدت طووووووووووووووووووولانی نبودم و مطلبی نذاشتم چند تا دلیل داشتم:

۱-حضور یک فرد جدید در زندگیم!

۲-دل مشغولیات زیاد از جمله مال دنیا ( به قول دوست گل بهارم) و کشیک های جان فرسا!

۳- بی علاقه شدن به وبلاگم به دلیل عدم مراجعه دوستان

۴- پایان نامه ( که به قول گل بهارم باهاش ازدواج کردم)

اما خوب هر دلیلی داشت دوست گل بهارم امشب یه جرقه گنده برای شروع دوباره تو ذهنم زد! بنابراین میخوام امشب از خیلی دور شروع کنم از بخش جراحی! که در آن روزگاران بسیار سخت و سنگین می نمود و یک کنفرانس سخت نصیب این جانب شد که ۱۲۰ تا اسلاید رو آماده کردم! و در آن روزگاران من با هر قدم برای بیرون رفتن به سیب زمینی خریدن محکوم می شدم! اما....

بعد از آن شروع قسمت های جالب زندگیم بود که بدون تردید یکی از بهترین دوران تحصیلم محسوب میشه و اون زمانی بود که منو گل بهار تو بخش داخلی بودیم البته اون داخلی و در اون بخش سختی زیادی کشید و من سی سی یو!!! و چه کشیک های سخت و سنگینی بود اونقدر که گاهی وقتی بیدارم میکردن اول تو اتاق گریه میکردم و بعد میرفتم بخش و در ده روز ۶ تا کشیک دادم البته با استاد غلام عباس و چه استادی  در عین خشونت ظاهری ، لطافتی بس عجیب داشت و در هر راند گویا فقط من و اون حضور داشتیم و فقط سوالاشو از من می پرسید و منتظر جواب از جانب من بود و من همیشه کشیک رو بهانه میکردم و اون با لحن جالب و شیرینش میگفت: پس تو چی بلدی؟ اون همون استاد غلام عباس بود که مهارتی عجیب در تلفظ کلمات شیرین انگلیسی داره

ما هر دو ( من و گل بهارم) مثل مرت!( بازم به قول گل بهارم) کشیک وایسادیم و دلمان خوش بود به همان روزهای کشیک و اتاق کشیک که در کنار هم اندکی خوش بودیم.

ماه بعد جاهامون عوض شد و من سعی کردم بیش از پیش به گل بهارم در زمینه آموزش و کشیک کمک کنم!! اما آنجا با استاد دیگری آشنا شدم که قراربود با بعضیا ( فکر نکنین اصلاً منظورم گل بهارمه ها) فامیل بشن اما همون فامیل دور موندن! و در اول راه خیلی چنگی به دل نمی زد اما کم کم عاشقش شدم چرا؟ ( یا به قول علیرضا تلا؟ تلا نداره) اما حیف که دیر جنبیده بودیم و قبل از ما یک نقاش قاپ استاد را دزدیده بود( البته در این مورد مزاح کردم در واقع مانند برادری گفتم!!!)  البته من در این مدت راحت تر بودم  و کشیکای بهتری نسبت به گل بهار داشتم .

خلاصه داستان رسید به بهمن و اسفند و کشیک های ما در اتفاقات. بخشی که با خاطرات بسیاری همراه بود و من وگل بهار هم کشیک بودیم و کشیکای تقسیمی وایمیسادیم و آن روزها هر دو اشتیاق عجیبی برای گذران زندگی داشتیم  و گاهی من اینترن روزانه بودم و او اینترن شبانه و گاهی برعکس و آن روزها روزهای بود که واقعاً گل بهار رو دوست داشتم و او و دوستی همه زندگیم شده بودن و حاضر بودم برای راحتی و خوشحالی اون هر کاری بکنم و بخشی که اون همه سخت و طاقت فرسا مینمود همچون عسل شیرین شد!!! 

و چه بسیار افرادی که دیدیم و شناختیم و چه بسیار معجزه ها که دیدیم  و تراختور ها که شناختیم!! یاد پروانه و روزی که رفتیم برف بازی به خیر یاد شبای که تا صبح بیدار می موندیم، یاد دلهره اسکرین، یاد آش صبح گاهی که همه با هم می خوردیم، یاد خانم بد اخلاقی که بعد از عقدش کلی خوش اخلاق شده بود!! یاد اون مریض تازه داماد شده یاد اون پسر ۲۶ ساله  یاد اون خانمی که به دارو حساسیت نشون داده بود ( فقط گل بهارم معنی این خندمو می فهمه) یاد اون آقای ۶۰ ساله که سکته کرد و مرد و من هنوز خودمو به خاطرش سرزنش میکنم ( شاید اگر زودتر کاری میکردم الان هنوز زنده بود و نفس میکشید) یاد او ن پسر ۲۸ ساله که سکته کرده بود ( و همین چند روز پیش دیدم که راننده یه تاکسی بود و منی که تا صبح به خاطر اون بیدار بودمو نشناخت و حتی به مقصد هم نرسوند و چه دنیای بی وفایی...!!) یاد اون ماشینو ۱۱ سرنشینش و یاد همه خاطرات خوب و بد اتفاقات!!!

 و البته جالب ترین اونها بستری شدن من توسط گل بهار بود اونم به مدت یه نصفه روز و کمپوت گرفتن بچه های اتفاقات و سرم گرفتن منو خوابیدن من تو اتفاقات و نرفتن به بخش و اصرارم من جهت موندن تو اتفاقات ( و این، جایی که گل بهار میگه: هی تو مریض می شی، هی من به تو میرسم، هی من تو رو بستری میکنم) و استاد فامیل دور اومد و منو مرخص کرد و همگی دور هم خندیدیم و له له شدیم داغون داغون ( لطفاً به شیوه آقای هم ساده گفته بشه)

و یه داستان جالب دیگه پدر بزرگ شدن کسی بود که فکر میکرد دخترش التهاب آپاندیس داره و با یه کاکل زری توپول مپل رفت خونه

و این وسط یک سری اتفاقات افتاد مثل گروختن یک فرد از حوالی جنوب شرق آسیا و من به اشاره به اون اکتفا میکنم!

داستانمون رسید به عید و تا همین جا برا امشب کافیه! اینم بگم که استاد غلام عباس یه تیکه جالب داشت که من و گل بهار خیلی تکرار میکردیم و امشب یادم رفته بود و از گل بهار پرسیدم اونم یادش رفته بود و سبب مشغولیت ذهنیش شد اونقدر که نتونست بخوابه و من شرمنده اخلاق ورزشکاریش شدم

این روزا دلم برای گل بهار بیشتر تنگ می شه چون میدونم با رفتنم از اینجا کمتر می بینمش  و جز فکر کردن به خاطرات این روزهای خوش کار دیگه ای نخواهم داشت و چقدر روزگار بی رحمه که این همه خاطره و دوستی رو تو صندوقچش باید گذاشت و به انتظار آینده موند، آینده ای که شاید اگر دوباره کنار هم قرار بگیریم اینقدر آشنا برای هم نباشیم

کمی بیشتر تا سحر نمانده و گل بهار سخت مشغول درس خواندن شده شاید اون انگیزه لازم رو بدست آورده و میخواد قله های ترقی رو سریع طی کنه

نماز روزهای همگی قبول ( امروز به یه نفر گفتم نماز روزتون قبول و اون فقط خندید شاید به آدم مناسب و فرد مورد نظر نگفتم)

راستی این روزا یه دوست کمیاب شده اگه دیدینش سلام مارو هم برسونین ( منظورم مرغه!! البته ما که امشب سحری مرغ دارم با سالاد که دست رنج این جانب یعنی دوست هست)

                                                              به دررررررررررررررررود

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1391ساعت 4:2 توسط اثبات عشق| |

سلام بر دوستان آشنا و نا آشنا!!

گل بهارم چند روز پشت سر هم کشیک بودو منم تا تونستم از وجودش در کنار خودم استفاده کردم!نه اینکه فکر کنید گل بهار تو کشیکاش مگس می پرونه ها!!نه!!نه به من توجه خاص داشت!

منم یه روز کشیک سخت و کمر شکن داشتم که از صبح مجبور شدم اتاق امنو تمیزمو ترک کنم و برم در جایی که از شدت سرما میتونستم صدای به هم خوردن دندونامو بشنوم!و میرفتم زیر دو تا پتو و باز هم سرمارو حس میکردم و در یک اتاق 3*4 محبوس بودم و تنهایی بهم سخت میگذشت و برای اولین بار احساس کردم کشیک دیالیز پولش بر من حلال شده!!

و وقتی نا امیدانه میخواستم بر گردم و به گل بهارم گفتم اون در کمال شیرینی بهم گفت:خونه رو گل خونه میکنم برات!! و یه دفه همه خستگیام پرید!

خلاصه منو گل بهارو دوست عزیزمون روزگار خوبی گذروندیم تا اونجا که یه بعد از ظهر که گل بهار خسته بودو خوابیده بود ما دلمون گرفتو ساعت 6 زدیم بیرون تازه یاد دوستان هم بودیمو به عنوان غنیمت براشون سیب زمینی اوردیم!!اما مگه باورشون شد من رفتم پیاده روی!!!آخه کی حاضر بود تو اون سرما با من بیاد قدم بزنه!جز یه عاشق سینه چاک که من ندارم!اگرم داشته باشم اینجا نیست!و اگرم بود با اون 206 سفیدشو قیافه خوبش لازم نبود که تو سرما راه بریم!!خلاصه بعد از یک ساعت بازجویی با یه لامپ گنده بالا سرم!!اونم توسط گل بهار در حالی که هنوز مورد سوء ظن شدید بودم دست از سرم بر داشتن و به نوزاد پسر... فکر کردن که قندش هی بالا پایین میشد!!تا اینکه آمدن کوچولویی که یه قولشو چند ساعت پیش از دست داده بود آرمشو از کشیکه گل بهار ربود!و او بود که با تلاش سریع خودشو بر بالین بیمار رسوند تا نجات دهنده جان تنها بچه باقیمانده خانواده باشه و اونجا بود که برای هزارمین بار به دوستم افتخار کردم و به دلیل تحت تاثیر قرار گرفتن براشون شام اماده کردم اونم چی؟؟!! تخم مرغ مخلوط با سیب زمینیایی که دلیل شک و سوء ظن به من بودن ولی من بزرگوارانه فراموش کردم و....

بعد هم به یاری دوست شتافتم و براش یه شرح حال گذاشتم در حد تیم ملی!!ولی گل بهار شدیدا درگیر مریض بود و من باز هم بهش افتخار کردم...

و بعد در کمال تعجب پدر نوزاد پسر... برا اون دوست دیگمون شام گرفته بود و ما هم برا سالم موندن جسمو روحمون (که یه بابای وکیل که از کلی از پزشکا دیه گرفته بود و حالا دوست ما و زحماتش اینقدر تحت تاثیرش قرار داده بود که براش شام گرفته بود) با وجود پری معده اندکی از اون شام خوردیم باشد که مارو در مقابل افت همه نوع دیه و بلا محافظت کنه(آمین!!!)

خلاصه گل بهار آخر شب هم به من سر زد و منو با بستنی فالوده ی اغفال کرد(اینجا لازمه بگم من در معتاد کردن آدما و بویژه اطرافیانم به عادات غذایی،رفتاری و البته کلامی گوناگون استادم!!اما گل بهار گوی سبقتو از منم دزدیده و منو به چیزای زیادی معتاد کرده از جمله همین بستنی فالوده ای که ما هنوزم نفهمیدیم چرا با این طعم خوبش این همه ارزونه و تورم رو قیمتش تاثیری نداره!شاید حرف من درسته و مدیر شرکتش خواسته در حق همشهریاش پاتی بازی کرده باشه!!!)


و البته در مورد دوستیم و حسادت گل بهار به اون باید بگم دل به دل راه داره!!!آخه اونم به تو حسادت میکنه میگه چقد میگی گل بهار اما من جواب تو و اونو یه جور میدم میگم هر کسی تو قلبم جایگاه و ارزش خودشو داره!پس لطفا به هم حسادت نکنین چون من دوتاییتونو خیلی خیلی دوست دارم حتی اگر ازتون دور باشم و نبینمتون!!

امروزم گل بهار اومدو حسابی ناراحت بود چون میخواستن در حقش ظلم کنن اما من مطمئنم آرامش گل بهارم به موقع باعث میشه خوب از حقش دفاع کنه و حقشو از این نامردا!!!!!بگیره!

بزن کف قشنگ رو!(ببخشید خیلی چاله میدونی شد دست خودم نبود نتونستم خودمو کنترل کنم!)

خوب برم دیگه بخوابم که زود بیدار شم کلی کار دارم

به امید دیدار

نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390ساعت 15:13 توسط اثبات عشق| |